تبليغاتX
بانوی صحرا نشین

بانوی صحرا نشین


آمدم غوغا کنم امشب سکوت خانه را

 

آمدم رسوا کنم رسواگر میخانه را

 

آمدم تا لحظه ای با دوست بنشینم دمی

 

آمدم عاشق کنم یکدم دل دیوانه را

 

با سلام خدمت همه شما عزیزانم :

اول از همه باید از شما خوبان تشکر کنم به خاطراینکه ، این مدت که زندگی یه جورایی به وفق مرادم نبود منو تنها نگذاشتین و همتون یه جورایی منو دلداری دادین باید بگم به همتون افتخار میکنم و از اینکه با شما همراهم به خودم می بالم ...

بانو این مدت درگیر مسائل روحی خودش بود نتونست بیاد اینجا با شما حرف بزنه و یا حتی براتون چیزای جدید بزاره ، شاید این مدت زندگی رو خیلی سخت گرفت ولی خودش فهمید که زندگی جریانیست مانند جریان رودخانه که در مسیر حرکت شاید با خیلی چیزا برخورد داشته باشه ولی هرگز از رفتن نا امید نمیشه یاد گرفت که صدای رودخونه بدون وجود سنگ و مانع ها زیبایی نداره و شنیدنی نیست ...

تا تلخی ها نباشن هیچ موقع مزهء شیرینی های زندگی رو نمیتونیم درک کنیم ...

آره یاد گرفتم زندگی با تمام سختی ها و تلخی هاش باز هم میتونه زیبا باشه ، منتها اون مائیم که باید زیبا ببینیم . یادمه یه روزی یه عزیزی بهم گفت میدونی چیه؟؟ گفتم چیه !!!

گفت : بعضی موقع ها بدترین اتفاقات زندگی بهترین چیزایی هستن که شاید ما لازم داشته باشیم. شاید اونموقع نتونستم درک کنم چی میگه !! ولی الآن میدونم .....

از همه عزیزانی که این مدت ناراحت شدن معذرت خواهی میکنم و از همتون تشکر میکنم که به فکر من بودین . این دنیا برام دنیایی زیبا ساخته ( منظورم همین دنیای مجازی هستش )

آخه بعد از آخرین پستی که گذاشتم ، میشه گفت شاید 14 ،15 روز قبل یکی از اقوام تصادف کردن و توی این حادثه متاسفانه خودش و همسرش و یکی از فرزندانش فوت شدن ...... نخواستم که باز شما رو ناراحت کنم ولی خیلیها ناراحت بودن و نخواستم تو فکر برن که بخوان بدونن قضیه چی بوده .....

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــی خیال .... بگذریم ... غیر از اینکه بتونم بگم خدا رحمتشون کنه کار دیگه ای از دستم بر نمیاد ............................

قربان همگی شما بانوی صحرا ... همون بانویی که دلش صحرایی بود ...

 از صحرا یاد گرفتم که چگونه با سختی ها کنار بیام .. شاید خیلی وقته که دیگه انتظار پا گذاشته رو دلم ....

نا امید نمی شم و بی صبرانه منتظر حضورش میمونم تا سیرابم کنه از عشق بارانی خودش ....

خدایا !! ای بزرگ پروردگار من ، ظهور آقام صاحب الزمان(عج) رو هر چه زودتر تعجیل بفرما .. آمین یا رب العالمین ......خداوندا باز آمدم ... مرا بنگر ....

 

آمدم تا با تمام هستی ام به سویت پرواز کنم،

 

آمدم تا وجودم غرق دریای وجودت شود،

 

آمدم تا مرا بیاموزی که فقیرم از هر آنچه که بتوانم به پاس بودنم تقدیمت کنم،

 

آمدم تا ستایشت کنم و زبانم از عظمت نامت به لکنت افتد،

 

آمدم تا در حیرت بودنم اشک بریزم،

 

آمدم تا سرودنم را نظاره کنم و رویشم را از هیچ به سوی شدن،

 

آمدم تا تنها برای تو آمده باشم، تا نوری شوم و خود را فراموش کنم،

 

آمدم تا دریابم بودنم از برای چه و که بوده! تا دریابم چه می خواهم،

 

دریابم که تو تنها و همه چیزی هستی که از بودن می خواهم..

تا دیداری دوباره خدا نگهدار ..... مواظب خودتون هم باشین ... راستی این دنیا ارزشی نداره ها.....


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 23:7 توسط بانوی صحرا |


خوابيدي بدون لا لايي و قصه

بگير آسوده بخواب بي درد و غصه

ديگه کابوس زمستون نمي بيني

ديگه از گلاي حسرت نمي چيني

ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه

جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه

ديگه بيدار نمي شي با نگروني

يا با ترديد که بري يا که بموني

................ بخواب مادر بخواب .............

سلام دوستان ....

راستش دیشب مادربزرگ یکی از عزیزانم فوت کرده ، خیلی ناراحت بودم گفتم بیام یکمی اینجا بنویسم هم یادی از اون عزیز کنم و هم خودم آروم بشم و هم با شما حرف بزنم از همتون می خوام برای شادی روح اون عزیز سفر کرده یه صلوات بفرستین هر کی هم دوست داشت فاتحه ای ختم کنه براش ... ممنونم ..

نکنه یادتون بره یه نفر اینجا همیشه یادتونه حتی اگه نبینینش

دلم برای همتون تنگ شده ... دلم گرفته است ....

بیاین با هم دعا کنیم :

معبودا از تو می خواهم ببخشایی گناه مردم صاحب خطا را ....

تو که میدونی من نمیتونم ، آخه اونقده غرق در گناهانم که نمیتونم سرمو بالا بگیرم ..

ببین ... نگام کن .. چهرم از خجالت سیاه سیاهه ...

ای خدا ... همه میگن تو بزرگی .. تو رحیمی .. تو قادری ..تو بخشاینده ای

پس ببخش همه را .. همه اونهایی که خطا کردن ، چه اونهایی که میشناسمشون .. چه اونهایی که نمیشناسمشون و فقط اسمشونو شنیدم و حتی تمام اونهایی که شاید فقط یه لحظه دیدمشون

خدایا بگذر از گناهان ما ... بگذر

............. مخصوصا .............

این مادر عزیز تازه سفر کرده رو مورد لطف و رحمت خودت قرار بده

او رو به حق این روزهای عزیزت همنشین با بانوی بزرگم فاطمه زهرا(س) قرار بده

آمین یا رب العالمین

خدايا وحشت تنهاييم کشت کسي با قصه ي من آشنا نيست

درين عالم ندارم همزباني   به صد اندوه مي نالم _روا نيست

 

شبم طي شد کسي بر در نکوبيد به بالينم چراغي کس نيفروخت

نيامد ماهتابم بر لب بام دلم از اين همه بيگانگي سوخت

 

به روي من نمي خندد اميدم شراب زندگي در ساغرم نيست

نه شعرم ميدهد تسکين به حالم به غير از اشک غم در دفترم نيست

 

بيا اي مرگ جانم بر لب آمد بيا در کلبه ام شوري بر انگيز

بيا شمعي به بالينم بيفروز بيا شمعي به تابوتم بياويز!

 

دلم در سينه کوبد سر به ديوار که اين مرگ است و بر ديوار ميزند مشت

بيا اي همزبان جاوداني که امشب وحشت تنهاييم کشت!!!!!!!!

............................

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 22:45 توسط بانوی صحرا |


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...............

خطوط زندگي در كف دستانم زود به انتها مي‌رسند زودتر از چروك‌هاي صورتم ، شايد نيمه دردناكش اينجاست كه حرفهايمان نگفته مي‌ماند ولی نيمه زيبايش اينكه تو هميشه مرا جوان به خاطر خواهي آورد ...

همانگونه رویایی ... همانگونه زیبا و غافل از اینکه عمر من سپری گشته !!.....

 مدت ها بود ...

سه چيز را تَرک کرده بودم

.......................... شعر ....

............................... ماه .....

................................ و تو را ...

امروز که به اجبار

.................. قلبم را ورق زدم

...................هنوز اولين سطر را نخوانده

....................تو را به خاطر آوردم

....................................و امواج دريا را ....

ولي نه ...!!

بايد تَرک کنم

...........هم شعر ....

................هم تو ....

..................و هم‌‌‌ همه ي شب هايي را که به ماه نگاه مي کردم

اما دریا نه !! امواجش را دوست دارم ... او را می پرستم ... نمی توانم او را ترک کنم ..............

.. او برایم مهد آرامش است ... مخاه !! مخاه که او را هم از من بگیری !...

................................آخر امواجش را دوست دارم .......

.............................................................. می دانی !؟

سلام دوستان ..... خواهران و برادران عزیزم ...

حال همگی که خوبه انشاا... ؟ خدا رو شکر ..  بزرگترین آرزوم سر سلامتی همه عزیزان و دوستانمه ....

می دونم این مدت خیلی بی معرفت شدم و به هیچ کدومتون سر نزدم ، شرمنده همتون هستم .. بابا یکمی هم مهربون باشین بد نمیشه ها ....

بهتون حق میدم .. راستش من دیگه مثل قبل زیاد وقت ندارم که هر روز بهتون سر بزنم .. ولی سعی میکنم حتما بیام پیشتون .. البته به شرطی که شما هم منو فراموش نکنین و ترکم نکنین ...

این مدت اتفاقات زیادی افتاده ... سعی میکنم از خوبهاش شروع کنم برسم به بدهاش ... خوب پس بخونین ..

اول از همه اینکه دلیل نبودنم .. به خاطر سر کار رفتنمه .. دیگه بانو خانوم وقت نداره ... وقتاش همه پر شده

میدونم الان همتون میگین .. به ما ربطی نداره .. باید برای ما هم وقت بزاری ... چشم ... حتما زحمت میدم .

دومی اینکه هوای شهرمون واقعا و وحشتناک گرم شده .. بابا خوش به حالتون شهرتون هوا خوبه مثل ما جنوبیا عذاب نمی کشین .. بعدش هم بگین جنوبیا الن و بلن ....

اتفاق بعدی اینکه متاسفانه تلوزیون خونمون به دار فانی پیوست و من نتونستم بر نامه این هفته گونبوک رو نگاه کنم و هنوزم تو غصم ... مخصوصا وقتی برام تعریف کردن که چی شده ...

این مدت که نبودم بیام پیشتون .. کسی برام دعا نکرد .. همش اتفاق بد داشتم ... بدترین اتفاق هم اینکه ..

نزدیک بود خودمم با تلویزیون برم ... حالا بماند کجا ... فهمیدین هم که بی خیال ..

باید بگم خدا بهم رحم کرد .. بابا شانس آوردم یارو ترمز زده بود و به من زد ... وگرنه نمیدونم چی می شد ..

بالاخره با چند تا جراحت کوچولو ختم به خیر شد و جالبیش این بود که یارو تا دید من چیزیم نیست ...

فرار کرد ... میدونم اگه چیز چیز اینجا رو بخونه میگه .. خوب چیز بوده دیگه .. حالا کدوم چیز نمیدونم ؟

بی خیال دلتون گرفت میدونم ... امروز تولد یکی از دوستان بود .. منم بهش تبریک میگم ...

حقیقتش دو روز دیگم دعوتم برای جشن تولد دختر داداشم .. خدا کنه این خوشی پایان تمام اتفاقات بدی باشه که داشتم ...... انشاا...

ولی بدترین اتفاق اینکه این مدت از همتون بی خبر بودم ... خوشحالم که همه خوبین ....

و یه نکته پایانی اینکه .. بعضی ها فکر کردن بانو مجرده ... باید عرض کنم ... اشتباه فکر کردین بانو ازدواج کرده و به خاطر همینم شده بانو .... وگرنه می شد دختر صحرا ... هر چند هستم ولی بانو را بیشتر پسندیدم ..

راستی برای تک تک شما عزیزان آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگیتون رو دارم .. مخصوصا اونایی که این روزا دارن امتحان پایانی میدن ... در آخر هم یه نامه ....... بخونین ....

نامه ای از .....................!!!؟

از وقتي مرده ام

 دلتنگي هايم چند برابر شده

 .......................يادت هست؟

 حتي آن روزها که تمام ثانيه هايش را

 براي با تو بودن خرج مي کردم

 ............................ و آرام و بي صدا مي گفتم :

 ...................................................................«دلتنگم».

 و اين دلتنگي لعنتي هيچگاه رهايم نکرد تا لحظه مرگ

 .........«دوستت دارم »

 .................... اين شيرين ترين کلمه ايست

 .....................که در اين مکان عجيب و غريب برايت مي نويسم.

 وقتي تازه زير خاکي شدم

 قديمي ترها تشر مي زدند

 ...................که چرا هنوز به آن بالاها فکر مي کني؟

 ..... در اينجا انديشيدن به آن بالاها

 ...................چندان خوشآيند نيست.

 هنوز موريانه ها به چشمانم نرسيده اند

 مي داني ؟

 ........گوشت را بيار....

 .............من نگران قلبم هستم

 .............. اگر آن را هم بخورند

 ....................................ديگر با کجاي وجودم بايد دوستت داشته باشم؟

 شب سوم بعد از مرگم

 .............. آمدم به خوابت تا همين را بگويم

 .............. اما جيغ زدي واز خواب پريدي

 نفهميدم چرا

 تا اين حد وحشت کردي و ترسيدي ؟

 ...........اما ببين..

 ..............به خدا من همان دیوانه سابقم

 ......................................... فقط...

 .............................................. فقط...

 .................................................. کمي مٌرده ام!!!!!!!!!!

 ........................................................... همين .

با آرزوی بهترینها برای همه شما عزیزان ...... شاد باشید و پیروز ... تا دفعه بعد خدا نگهدار ...

راستی فراموش نکنین مواظب خودتون باشین .. بای بای ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 23:12 توسط بانوی صحرا |




سلام دوستان ........ امروز فقط میخام این شعر رو بزارم اینجا ... چون خیلی قشنگ و زیبا بود برام .. امیدوارم شما هم راضی باشید ..
شعر از عمید رضا مشایخی هستش

گلگشت
 
گاه ميگيرد دلم راهي به صحرا ميشوم
همسفر با بادها د ر بين گلها مي شوم
خسته ام از زندگي از قيل و قال شهرها
ميروم دور از هيا هوهاي دنيا مي شوم
مينشينم در ميان پونه ها، بابونه ها
نيستم تنها در آنجا بينشان ما مي شوم
نم نمك باران اگر ياري كند با اشك من
با غزل خوانی بلبلها هم آوا مي شوم
غنچه اي ميگفت منهم گردهاي خويش را
در ترنم هاي باران شسته و وا مي شوم
آه در انبوه مردم باز مي گردم ولي
باز هم افسرده و خاموش و تنها مي شوم
قطره اي رنجور هستم حسرتم دريا شدن
خوب من باران بگو با من كه دريا مي شوم
خوب من باران بگو .................
 
امیدوارم که از شعر راضی بوده باشید ... قربان همگی شما
....... بانوی صحرا ......
موفق باشید و پیروز .. تا بعد بای ..



 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 13:37 توسط بانوی صحرا |


سلام دوستان .....

بازم فقط میخام بگم منو ببخشید چون دیر به دیر آپ میکنم ............


پر میکنم سبوی خیالم را

.........................چشمانم را

از چشمه سار زلال روی تو ای یار

..............امشب می خواهم

..................در خوابم

................. مسافر کویر تمنایت باشم

بار الهی

لبريزم كن از آنچه هستي ، اما درگيرم نكن با شبهايي كه، خالي از لطف توست ، چون اسيرم ! اسير محبت تو اي تارو پود نگاهم ، اي هستي وجودم ، اي نگاه تو آبروي چشمهاي بارانيم ، ای وصف بي پايان در شعرهاي ناگفته ام كه واژه هايم را از موج دريا به ساحل آرامش مي رساني ، اي كه نامت بهترين است ............

 و هميشه.................

بهترين ها را در تلاطم پر تپش اقيانوس ؛ رها مي كني  ... تا خود را به كنج آرامش وصل كنند و نگاهشان به جاده هاي پر پيچ وخم بي انتها بماند .تنهايم مگذار ......كه بي تو هيچم...

ای خدا .. چگونه از اعماق دل تو را فریاد زنم و بخوانمت با عشق که آرام گیرم ... اینگونه شد که دلم هوای صحرایت را کرد .. همانجا که فقط من باشم و تو باشی و سکوت تا بتوانم فریاد بر آورم و تو را بخوانم ...

آری شاید فقط صحرا بتواند یاری رسانم باشد .. پس اینگونه فریاد می زنم در دل صحرا  و تو را می خوانم .. ای یگانه ای معبود ......

اگر روزی از روی غفلت و نادانی فراموشت کردم .. مرا آنی به خودم وا مگذار ... خدایا مرا .. بنده سرا پا گناه کارت را مشمول رحمت و مغفرتت قرار بده ... چون غیر تو او را پناهی نیست .......................


ای پناه دهنده ی بی پناهان

در رؤياهايم هميشه تو را می بینم

در تمامی كوچه پس كوچه هاي دلم

و همیشه ....

سرشار از عطر دل انگيز بارانم

............

اما باز هم من ، بي هيچ رؤيا

در اوج صحرایی ترین ، صحرا

چشم به امید باران رحمت تو دارم

خدایا باران رحمتت را بباران بر این دل صحرایی تا شکوفا شود دوباره در آن گلهای بهاری..............

عزیزان از همه التماس دعا دارم ... اگه از متن خوشتون اومد و دلتون رو دریایی کرد حتما برای فرج آقا دعا کنین و یه صلوات هم بفرستید ....

راستی بزارین تا یادم نرفته اینو بگم که......... به علت اینکه شارژ اینترنتم رو به اتمام هستش ... اگه نتونستم بیام پیشتون ناراحت نشین ... ولی حتما میام .. البته بعد از شارژ دوباره ........شاد باشید و همیشه پیروز .......فراموش نکنید که اگر تنها ترین تنهایان شوم .... باز هم خدا هست ...

قربان همگی شما بانوی صحرا ........................


 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 23:27 توسط بانوی صحرا |


 

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

سلام .....

میدونم خیلی وقته که نیومدم چیزی بنویسم اینجا .... حقیقتا شرمنده همه شما عزیزان هستم که به من سر زدین و منو تنها نگذاشتین ... تو فکر بودم و با خودم میگفتم این دنیای مجازی هم عجب دنیاییه ... من با اینکه هیچکدوم از شماها رو ندیدم و شما هم منو ندیدین ...ولی چقدر دلهامون به هم نزدیک شده ... حتی بیشتر از اونهایی که می شناسی مشون و روزانه شاید چندیدن بار هم ببینیمشون و چقدر صمیمانه با هم ارتباط برقرار میکنیم ... البته بعضی ها هم یکمی خورده شیشه دارن .. ولی میشه بی خیالش شد ...

ولی خودمونیما عجب چیزی ساختن این پدید آورندگان قرن 21 ...........

گفتم قرن یاد اون اتفاق بچه بخورمت افتادم ... که چقدر فجیع و ناراحت کننده بود ... یه بار دیگه از دوستان معذرت خواهی میکنم بابت اون قضیه و اگه ناراحتشون کردم ..

منو ببخشن ... به قول همه شماها اونها انسان نیستند و در کل حیوانند در ظاهر انسان ..... بی خیال .... امروز همچین دلم خواست حرف بزنم اونم دور از واژه ها و کلمات زیبا ... می خوام ساده حرف بزنم ... بی ریا .. بگم ...................

خدا چقدر غریبی رو زمین !!........چقدر!!!............................

چند روز پیش یه چیزی دیدم دلم میخاد براتون تعریف کنم ... خیلی منو تو فکر برد و خیلی هم ناراحت شدم ... ولی خیلی درس گرفتم ازش ...

وقتی رفتم توی یک مغازه تا خرید کنم .. یه بابای پیری دیدم که عصا دستش بود ... منتظر بود تا مغازه دار جنساشو براش بیاره ... همینجور داشت با اون آقا هم حرف میزد ... اونم نصیحت وار .. منم گوش میدادم ... بهش میگفت پسرم تو قدر جوونیتو بدون .. من که دیگه ازم گذشت ... هر چی هم غصه بخورم دیگه برام فایده نداره ..

وقتی خوب نگاش کردم دیدم داره اشک میریزه ... خیلی دلم گرفت و ناراحت شدم ..

بعد همینجوری که گریه میکرد .. شروع کرد به خوندن یه بیت شعر .. منم منتظر و سرا پا گوش بودم ... ولی خیلی گریه کرد وقتی این شعر و خوند ... حتی من اشکم در اومد ............................................

شبهای دراز بی عبادت چه کنم

تنم به گنه کرده عادت چه کنم

مردان همه گویند که خدا می بخشد

گر خدا می بخشد ز خجالت چه کنم

نمیدونم درست نوشته باشمش یا نه ولی خیلی منو تو فکر برد و با خودم گفتم چرا؟

چرا تا الان که میتونیم ... خودمونو نسازیم ... مایی که خبر از چند ثانیه دیگه مون هم نداریم ... خدایا همه بندگانت رو مورد عفو و بخشش خودت قرار بده ... تو خودت گفتی که من ارحم الراحمینم ... ما همه محتاج رحمت توئیم ....

اگر با کلمات دعا میکنی ... واژه هایت را از عشق پر کن و آنها را از اعماق قلبت برای خدا بازگو کن .... وقتی دعا میکنی از ته دل با او سخن بگو ... به پروردگارت نشان بده که حاضری تمام وجودت را به پایش قربانی کنی ....

پس راحت و ساده سخن بگو و بگذار تا قلبت هر چه را می خواهد به حضرت دوست بگوید ................

امروز هم دل صحرایی من با ترنمی از باران عشق خدا سیراب شد .. دعا میکنم باران عشق همواره بر دلهای قشنگتون بباره ...

این روزا بچه داداشم مریضه .. از همتون التماس دعا دارم ....................

قربان همه شما بانوی صحرا ...................................................


بعضی وقتا توی زندگی آدم باید دل به دریا بزنه. مثل اینجا که باید پاچه ها رو بزنی بالا و بری توی آب و یک ساعتی رو قدم بزنی تا حالت جا بیاد!

مکان: ساحل بوستان غدیر، بندرعباس.

در فکر تو

 مثل دریایی

همنشین با تن تف دیده یک

 ...........................ساحل دور

 .......................با تو بودن زیباست

مثل نوری در شب

آسمانی که در اندیشه تو

 ..................نم نمک میبارد

 .....................و سرودی زیبا

 .......روی یک برگ خراشیده ذهن

  ....................................تا ابد میماند

با تو بودن زیباست

 ...........چون گلی در مرداب

 ........و غزل خوانی یک بلبل مست

 .....................با نسیم خنک فصل بهار

تو همان قطره باران خدایی که شبی

بر تن خسته و رنجور عطش

 ....باریدی

 .....مثل گلهای بلورین افق

  .................با تو بودن زیباست


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 10:49 توسط بانوی صحرا |



سلام امروز قصه دل کاروانسرایی منو بخون .. ارزش خوندنشو داره .. مطمئن باش ...

قلبم کاروانسرایی قدیمی است در دل صحرا .من نبودم که این کاروانسرابود. پی اش را من نکندم بنایش را من بالا نبردم دیوارش را من نچیدم.من که آمدم او ساخته بود و پرداخته و دیدم که هزارحجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان که روشن بودومی سوخت.از روغنی که نامش عشق بود.
قلبم کاروانسرایی قدیمی است در دل صحرا . من اما صاحبش نیستم.صاحب این کاروانسرا هم اوست.کلیدش را به من نمی دهد درها را خودش می بندد خودش باز می کند اختیار داریش با اوست. اجازه ی همه چیز با اوست .
قلبم کاروانسرایی قدیمی است.همه می آیند و می روندو هیچ
کس نمی ماند.هیچ کس نمی تواند بماند چون که مسافر خانه جای ماندن نیست.می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند.
کاش قلبم خانه بود خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد. می آمد و می ماند وزندگی می کرد.سال های سال شاید. هر بار که مسافری می آید کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق.هر بار دل می بندم وهر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است.


نمی گذارد. نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود.بیرونش می برد بیرونش می کند.ومن هر بار در کاروانسرای قلبم می گریم. غیور است و چشم دیدن هیچ مسافری را ندارد.همه جا را برای خودش می خواهد همه ی حجره هارا خالی خالی!!!


و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود با صلابت و سنگین و سخت.آن روز دیوارها فرو خواهند ریخت و قندیل ها آتش خواهند گرفت و آن روز که او تنهامهمان مقیم من باشد کاروانسرا ویران خواهد شد . آن روز دیگرنه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی...........!!!!

به امید روزی که حجره های دلتان پر از مسافر باشد و قندیلهای آویز آن پر از روغن عشق .. کاروانسرای صحرایی دلم پذیرای حضور پر مهر و محبت شما حتی برای دقایقی است .... من عمریست به این گونه تنها ماندن عادت دارم .. آخر او صاحب این دلم است و اختیار دارش .... برای دلهاتون بهترین آرزو ها رو دارم .. الهی قندیل دلتون همیشه پر روغن باشه .. با نظرات قشنگتون قندیلهای دل من رو هم پر روغن کنید ...

تا دیداری دوباره بدرود ..

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 22:29 توسط بانوی صحرا |


سلام دوستان امروز همچین دلم صحرایی شده ....

کاش زندگیم پراز سادگی بود، مثل زندگی همون کودک صحرانشین که پاهای کوچکش را با کفشی پراز وصله در آب رها میکنه ...تا گوسفنداش رو آب بده.... و چه لذت بخشه دیدن و نگاه کردن او ............

 و او را غمی نیست دلش شاد است .. کاش ذره ای از شاد بودنش را به من میداد .. میدونم همون هم لیاقت میخاد که من ندارم ... زندگی در صحرا آدم خودش را می خاد .. نه یه انسان ناز پرورده شهری ...وقتی با خودم تنها میشم و به فکر که میرم میبینم زندگی شهر نشینی مارو از خیلی چیزا دور کرده ... فقط تا تونسته ما رو تجملاتی بار آورده .....

یه لحظه گوش کن صدا میاد .. صدای شر شر آب ......

صدای آب زیباست اونم در سکوت صحرا ... زوزه ی باد وقتی برگ درختان بید رو نوازش می کنه ، برگهایی که به سادگی تسلیم زمین و زمان می شن همه زیباست ..

و هیچ چیز ساده تر و بی ریا تر و زیباتر از زندگی مردمان صحرا نشین نیست .. مردمانی که صدای آب و زوزه ی باد را می شناسند .. مردمانی که به سادگی و به آسمان ایمان دارند ...........

وبه سادگی خدای سادگی ها را می پرستن .. ای خدای سادگیها ، ساده بودن و ساده زندگی کردن رو به ما هم ببخش .. خدایا ما رو اونقدر غرق در کارهامون نکن که یادمون بره ما بنده ایم و تو خدا ... بعضی وقتا خیلی دلم برات تنگ میشه .. مثل الان که دارم باهات حرف میزنم ... کاش الان روبروم نشسته بودی تا توی چشات نگاه کنم و حرفهامو با نگاهام بهت بگم .. میدونم که تو منو میبینی ولی کاش منم توانایی دیدنت رو داشتم خدا جونم ..... از ته دل داد میزنم ....

ای خدای کودک صحرا نشین دل من را چون دل او پاک و بی آلایش کن ...!!!!


زندگي باهمه ي وسعت خويش محفل ساكت غم خوردن نيست ، حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست ، اضطراب وهوس ديدن وناديدن نيست

زندگي جنبش جاري شدن است

ازتماشاگه آغاز حيات تا بدان جا كه خدا ميداند... !!!!

دعا میکنم همیشه دیده هاتون دریایی و دلتون صحرایی باشه .. انشاا...

دلم میخاد بعد خوندن این متن حرفهای دلتون رو بنویسین .. اونم دلهای صحراییتون موفق باشین و همیشه پایدار ...

تا پست بعدی بای .....


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 22:48 توسط بانوی صحرا |


یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــگ....
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها
سرشار می کنــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کـرد
یک پنجره برای من کافیــســـت

اری یک پنجره برایم بس است .. تا از آنجا نزاره گر محبتهای بیکران شما دوستان باشم ...

سلام .. این سلام گرم رو از دل صحرایی بانو پذیرا باشین ، میدونین که صحرا همیشه گرمه پس سلام گرم منو با گرمی جواب بدین، وقتی اولین پستم و گذاشتم فکر نمیکردم با استقبال شما دوستان مواجه باشم ... از همتون تشکر میکنم .. چون منو شرمنده کردین ... خیلیا دوست دارن بدونن بانوی صحرا کجاییه و از کدوم نقطه ایران .. راستش من از جنوبم و از کنار خلیج همیشه نیلگون فارس با شما همراهم ... امیدوارم لیاقت همراهی با شما رو داشته باشم ... و اینو هم بگم که دوست ندارم بیشتر از این از خودم بگم .... امیدوارم ناراحت نشده باشین .. تمامی شما عزیزان را مانند خواهر و برادر خودم دوست دارم .....

اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ... گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم زمانی که باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

دوستان از لطف همه شما سپاسگزارم ...

بازم منو تنها نزارین ... منتظر پستهای بعدی من باشین .... موفق باشین و پیروز

و کلام آخرم شاد باشید و جز شادی چیزی مخاهید ... بــــــــــــــای

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 12:51 توسط بانوی صحرا |



بنام خالق محبت
خدایا هر آنکه را دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر آنکه دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن
از عشق هم بر تر است...
وبلاگ بانوی صحرا نشین تازه میخاد شروع به کار کنه ..
خوشحال میشم تو این مسیر با دوستانی همراه باشم ...
شاید براتون سوال باشه که چرا این اسمو برای خودم انتخاب کردم ... خودمم زیاد دلیلشو نمیدونم ....
انگار وقتی به این اسم رسیدم به همونی که دنبالش بودم رسیدم و همچین به دلم نشست ..
دلم میخاد شما نظرتون رو در این مورد بگین ...
من صحرا و طبیعت رو خیلی دوست دارم ...
شاید این هم یه دلیلی باشه ولی بیشتر به خاطر سادگی و خاکی بودن این اسمو انتخاب کردم و یه چیز دیگه هم این که تپه های شنی شاید با وزش هر باد تغییر شکل پیدا کنن ولی صحرا همیشه همون صحراست .....

بانوی صحرا نشین ... یه شخصیتیه بسیار ساده و خاکی .. معمولا معاشرتی ولی بسیار دل نازک ....
معمولا به دوستانش عشق میورزه و عاشق زندگیشه ...
و در تمام مراحل زندگیش خداوند رو در کنار خودش حس میکنه ...
و از همین بابت بسیار خوشحاله ......
دوست دارم تو این مسیر با دوستانی همراه باشم که مثل خودم عاشق زندگین ..
حتما منو تنها نزارین .. شاید بتونم خواهر یا دوست خوبی براتون باشم .....
تا پست بعدی خدا نگهدار ......
شاد باشین و جز شادی چیز دیگری آرزو نکنین ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 17:14 توسط بانوی صحرا |


DESIGN BY :MINOS X

تپه های شنی با وزش باد جا به جا می شوند،
ولی صحرا، همیشه صحرا می ماند
این است افسانه ی عشق...
سلام ....
منو با همون نام بانوی صحرا بشناسین ...
خوشحالم که با شما آشنا میشم ..
بانوی صحرا نشین ... یه شخصیتیه بسیار ساده و خاکی .. معمولا معاشرتی ولی بسیار دل نازک ....
خدا کنه بتونم خواهر خوبی باشم ...
براتون بهترینها رو آرزو میکنم ..
شاد