|
آمدم غوغا کنم امشب سکوت خانه را آمدم رسوا کنم رسواگر میخانه را آمدم تا لحظه ای با دوست بنشینم دمی آمدم عاشق کنم یکدم دل دیوانه را با سلام خدمت همه شما عزیزانم : اول از همه باید از شما خوبان تشکر کنم
به خاطراینکه ، این مدت که زندگی یه جورایی به وفق مرادم نبود منو تنها نگذاشتین و
همتون یه جورایی منو دلداری دادین باید بگم به همتون افتخار میکنم و از اینکه با
شما همراهم به خودم می بالم ... بانو این مدت درگیر مسائل روحی خودش بود
نتونست بیاد اینجا با شما حرف بزنه و یا حتی براتون چیزای جدید بزاره ، شاید این
مدت زندگی رو خیلی سخت گرفت ولی خودش فهمید که زندگی جریانیست مانند جریان رودخانه
که در مسیر حرکت شاید با خیلی چیزا برخورد داشته باشه ولی هرگز از رفتن نا امید
نمیشه یاد گرفت که صدای رودخونه بدون وجود سنگ و مانع ها زیبایی نداره و شنیدنی
نیست ... تا تلخی ها نباشن هیچ موقع مزهء شیرینی
های زندگی رو نمیتونیم درک کنیم ... آره یاد گرفتم زندگی با تمام سختی ها و
تلخی هاش باز هم میتونه زیبا باشه ، منتها اون مائیم که باید زیبا ببینیم . یادمه
یه روزی یه عزیزی بهم گفت میدونی چیه؟؟ گفتم چیه !!! گفت : بعضی موقع ها بدترین اتفاقات
زندگی بهترین چیزایی هستن که شاید ما لازم داشته باشیم. شاید اونموقع نتونستم درک
کنم چی میگه !! ولی الآن میدونم ..... از همه عزیزانی که این مدت ناراحت شدن
معذرت خواهی میکنم و از همتون تشکر میکنم که به فکر من بودین . این دنیا برام
دنیایی زیبا ساخته ( منظورم همین دنیای مجازی هستش ) آخه بعد از آخرین پستی که گذاشتم ، میشه
گفت شاید 14 ،15 روز قبل یکی از اقوام تصادف کردن و توی این حادثه متاسفانه خودش و
همسرش و یکی از فرزندانش فوت شدن ...... نخواستم که باز شما رو ناراحت کنم ولی
خیلیها ناراحت بودن و نخواستم تو فکر برن که بخوان بدونن قضیه چی بوده ..... بـــــــــــــــــــــــــــــــــــی
خیال .... بگذریم ... غیر از اینکه بتونم بگم خدا رحمتشون کنه کار دیگه ای از دستم
بر نمیاد ............................ قربان همگی شما بانوی صحرا ... همون
بانویی که دلش صحرایی بود ... از صحرا یاد گرفتم که چگونه با سختی ها کنار
بیام .. شاید خیلی وقته که دیگه انتظار پا گذاشته رو دلم .... نا امید نمی شم و بی صبرانه منتظر حضورش
میمونم تا سیرابم کنه از عشق بارانی خودش .... خدایا !! ای بزرگ پروردگار من ، ظهور
آقام صاحب الزمان(عج) رو هر چه زودتر تعجیل بفرما .. آمین یا رب العالمین ......خداوندا
باز آمدم ... مرا بنگر .... آمدم تا با
تمام هستی ام به سویت پرواز کنم، آمدم تا
وجودم غرق دریای وجودت شود، آمدم تا مرا
بیاموزی که فقیرم از هر آنچه که بتوانم به پاس بودنم تقدیمت کنم، آمدم تا
ستایشت کنم و زبانم از عظمت نامت به لکنت افتد، آمدم تا در
حیرت بودنم اشک بریزم، آمدم تا
سرودنم را نظاره کنم و رویشم را از هیچ به سوی شدن، آمدم تا تنها
برای تو آمده باشم، تا نوری شوم و خود را فراموش کنم، آمدم تا
دریابم بودنم از برای چه و که بوده! تا دریابم چه می خواهم، دریابم که تو
تنها و همه چیزی هستی که از بودن می خواهم.. تا دیداری دوباره خدا نگهدار .....
مواظب خودتون هم باشین ... راستی این دنیا ارزشی نداره ها..... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 23:7 توسط بانوی صحرا |
خوابيدي بدون لا لايي و قصه بگير آسوده بخواب بي درد و غصه ديگه کابوس زمستون نمي بيني ديگه از گلاي حسرت نمي چيني ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه ديگه بيدار نمي شي با نگروني يا با ترديد که بري يا که بموني ................ بخواب مادر بخواب ............. سلام دوستان .... راستش دیشب مادربزرگ یکی از عزیزانم فوت کرده ، خیلی ناراحت بودم گفتم بیام یکمی اینجا بنویسم هم یادی از اون عزیز کنم و هم خودم آروم بشم و هم با شما حرف بزنم از همتون می خوام برای شادی روح اون عزیز سفر کرده یه صلوات بفرستین هر کی هم دوست داشت فاتحه ای ختم کنه براش ... ممنونم .. نکنه یادتون بره یه نفر اینجا همیشه یادتونه حتی اگه نبینینش دلم برای همتون تنگ شده ... دلم گرفته است .... بیاین با هم دعا کنیم : معبودا از تو می خواهم ببخشایی گناه مردم صاحب خطا را .... تو که میدونی من نمیتونم ، آخه اونقده غرق در گناهانم که نمیتونم سرمو بالا بگیرم .. ببین ... نگام کن .. چهرم از خجالت سیاه سیاهه ... ای خدا ... همه میگن تو بزرگی .. تو رحیمی .. تو قادری ..تو بخشاینده ای پس ببخش همه را .. همه اونهایی که خطا کردن ، چه اونهایی که میشناسمشون .. چه اونهایی که نمیشناسمشون و فقط اسمشونو شنیدم و حتی تمام اونهایی که شاید فقط یه لحظه دیدمشون خدایا بگذر از گناهان ما ... بگذر ............. مخصوصا ............. این مادر عزیز تازه سفر کرده رو مورد لطف و رحمت خودت قرار بده او رو به حق این روزهای عزیزت همنشین با بانوی بزرگم فاطمه زهرا(س) قرار بده آمین یا رب العالمین خدايا وحشت تنهاييم کشت کسي با قصه ي من آشنا نيست درين عالم ندارم همزباني به صد اندوه مي نالم _روا نيست شبم طي شد کسي بر در نکوبيد به بالينم چراغي کس نيفروخت نيامد ماهتابم بر لب بام دلم از اين همه بيگانگي سوخت به روي من نمي خندد اميدم شراب زندگي در ساغرم نيست نه شعرم ميدهد تسکين به حالم به غير از اشک غم در دفترم نيست بيا اي مرگ جانم بر لب آمد بيا در کلبه ام شوري بر انگيز بيا شمعي به بالينم بيفروز بيا شمعي به تابوتم بياويز! دلم در سينه کوبد سر به ديوار که اين مرگ است و بر ديوار ميزند مشت بيا اي همزبان جاوداني که امشب وحشت تنهاييم کشت!!!!!!!! ............................ + نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 22:45 توسط بانوی صحرا |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ............... خطوط زندگي
در كف دستانم زود به انتها ميرسند زودتر از چروكهاي صورتم ، شايد نيمه دردناكش
اينجاست كه حرفهايمان نگفته ميماند ولی نيمه زيبايش اينكه تو هميشه مرا جوان به
خاطر خواهي آورد ... همانگونه
رویایی ... همانگونه زیبا و غافل از اینکه عمر من سپری گشته !!..... مدت ها بود ... سه چيز را
تَرک کرده بودم ..........................
شعر .... ...............................
ماه ..... ................................ و تو را ... امروز که به
اجبار ..................
قلبم را ورق زدم ...................هنوز
اولين سطر را نخوانده ....................تو
را به خاطر آوردم ....................................و
امواج دريا را .... ولي نه
...!! بايد تَرک
کنم ...........هم
شعر .... ................هم
تو .... ..................و
هم همه ي شب هايي را که به ماه نگاه مي کردم اما دریا نه
!! امواجش را دوست دارم ... او را می پرستم ... نمی توانم او را ترک کنم .............. .. او برایم
مهد آرامش است ... مخاه !! مخاه که او را هم از من بگیری !... ................................آخر
امواجش را دوست دارم ....... ..............................................................
می دانی !؟ سلام دوستان
..... خواهران و برادران عزیزم ... حال همگی که
خوبه انشاا... ؟ خدا رو شکر .. بزرگترین
آرزوم سر سلامتی همه عزیزان و دوستانمه .... می دونم این
مدت خیلی بی معرفت شدم و به هیچ کدومتون سر نزدم ، شرمنده همتون هستم .. بابا یکمی
هم مهربون باشین بد نمیشه ها .... بهتون حق
میدم .. راستش من دیگه مثل قبل زیاد وقت ندارم که هر روز بهتون سر بزنم .. ولی سعی
میکنم حتما بیام پیشتون .. البته به شرطی که شما هم منو فراموش نکنین و ترکم نکنین
... این مدت
اتفاقات زیادی افتاده ... سعی میکنم از خوبهاش شروع کنم برسم به بدهاش ... خوب پس
بخونین .. اول از همه
اینکه دلیل نبودنم .. به خاطر سر کار رفتنمه .. دیگه بانو خانوم وقت نداره ...
وقتاش همه پر شده میدونم الان
همتون میگین .. به ما ربطی نداره .. باید برای ما هم وقت بزاری ... چشم ... حتما
زحمت میدم . دومی اینکه
هوای شهرمون واقعا و وحشتناک گرم شده ..
بابا خوش به حالتون شهرتون هوا خوبه مثل ما جنوبیا عذاب نمی کشین .. بعدش هم بگین
جنوبیا الن و بلن .... اتفاق بعدی
اینکه متاسفانه تلوزیون خونمون به دار فانی پیوست و من نتونستم بر نامه این هفته
گونبوک رو نگاه کنم و هنوزم تو غصم ... مخصوصا وقتی برام تعریف کردن که چی شده ...
این مدت که
نبودم بیام پیشتون .. کسی برام دعا نکرد .. همش اتفاق بد داشتم ... بدترین اتفاق
هم اینکه .. نزدیک بود
خودمم با تلویزیون برم ... حالا بماند کجا ... فهمیدین هم که بی خیال .. باید بگم
خدا بهم رحم کرد .. بابا شانس آوردم یارو ترمز زده بود و به من زد ... وگرنه
نمیدونم چی می شد .. بالاخره با چند تا جراحت کوچولو ختم به خیر شد و جالبیش
این بود که یارو تا دید من چیزیم نیست ... فرار کرد
... میدونم اگه چیز چیز اینجا رو بخونه میگه .. خوب چیز بوده دیگه .. حالا کدوم
چیز نمیدونم ؟ بی خیال
دلتون گرفت میدونم ... امروز تولد یکی از دوستان بود .. منم بهش تبریک میگم ... حقیقتش دو
روز دیگم دعوتم برای جشن تولد دختر داداشم .. خدا کنه این خوشی پایان تمام اتفاقات
بدی باشه که داشتم ...... انشاا... ولی بدترین
اتفاق اینکه این مدت از همتون بی خبر بودم ... خوشحالم که همه خوبین .... و یه نکته
پایانی اینکه .. بعضی ها فکر کردن بانو مجرده ... باید عرض کنم ... اشتباه فکر
کردین بانو ازدواج کرده و به خاطر همینم شده بانو .... وگرنه می شد دختر صحرا ...
هر چند هستم ولی بانو را بیشتر پسندیدم .. راستی برای
تک تک شما عزیزان آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگیتون رو دارم .. مخصوصا اونایی
که این روزا دارن امتحان پایانی میدن ... در آخر هم یه نامه ....... بخونین .... نامه ای از
.....................!!!؟ از وقتي
مرده ام دلتنگي هايم چند برابر شده .......................يادت هست؟ حتي آن روزها که تمام ثانيه هايش را براي با تو بودن خرج مي کردم ............................ و آرام و بي صدا
مي گفتم : ...................................................................«دلتنگم». و اين دلتنگي لعنتي هيچگاه رهايم نکرد تا
لحظه مرگ .........«دوستت دارم » .................... اين شيرين ترين کلمه
ايست .....................که در اين مکان عجيب و
غريب برايت مي نويسم. وقتي تازه زير خاکي شدم قديمي ترها تشر مي زدند ...................که چرا هنوز به آن بالاها
فکر مي کني؟ ..... در اينجا انديشيدن به آن بالاها ...................چندان خوشآيند نيست. هنوز موريانه ها به چشمانم نرسيده اند مي داني ؟ ........گوشت را بيار.... .............من نگران قلبم هستم .............. اگر آن را هم بخورند ....................................ديگر با
کجاي وجودم بايد دوستت داشته باشم؟ شب سوم بعد از مرگم .............. آمدم به خوابت تا همين را
بگويم .............. اما جيغ زدي واز خواب پريدي نفهميدم چرا تا اين حد وحشت کردي و ترسيدي ؟ ...........اما ببين.. ..............به خدا من همان دیوانه سابقم .........................................
فقط... ..............................................
فقط... ..................................................
کمي مٌرده ام!!!!!!!!!! ...........................................................
همين . با آرزوی
بهترینها برای همه شما عزیزان ...... شاد باشید و پیروز ... تا دفعه بعد خدا نگهدار ... راستی
فراموش نکنین مواظب خودتون باشین .. بای بای ... + نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 23:12 توسط بانوی صحرا |
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 13:37 توسط بانوی صحرا |
سلام دوستان ..... بازم فقط میخام بگم
منو ببخشید چون دیر به دیر آپ میکنم ............ پر میکنم سبوی خیالم
را .........................چشمانم را از چشمه سار زلال روی
تو ای یار ..............امشب
می خواهم ..................در
خوابم .................
مسافر کویر تمنایت باشم بار الهی لبريزم كن
از آنچه هستي ، اما درگيرم نكن با شبهايي كه، خالي از لطف توست ، چون اسيرم !
اسير محبت تو اي تارو پود نگاهم ، اي هستي وجودم ، اي نگاه تو
آبروي چشمهاي بارانيم ، ای وصف بي پايان در شعرهاي ناگفته ام كه واژه هايم
را از موج دريا به ساحل آرامش مي رساني ، اي كه نامت بهترين است ............ و هميشه................. بهترين ها را
در تلاطم پر تپش اقيانوس ؛ رها مي كني ... تا خود را به كنج آرامش
وصل كنند و نگاهشان به جاده هاي پر پيچ وخم بي انتها بماند .تنهايم مگذار ......كه بي تو هيچم... ای خدا .. چگونه از اعماق دل تو
را فریاد زنم و بخوانمت با عشق که آرام گیرم ... اینگونه شد که دلم هوای صحرایت را
کرد .. همانجا که فقط من باشم و تو باشی و سکوت تا بتوانم فریاد بر آورم و تو را
بخوانم ... آری شاید فقط صحرا بتواند یاری
رسانم باشد .. پس اینگونه فریاد می زنم در دل صحرا و تو را می خوانم .. ای یگانه ای معبود ...... اگر روزی از روی غفلت و نادانی
فراموشت کردم .. مرا آنی به خودم وا مگذار ... خدایا مرا .. بنده سرا پا گناه کارت
را مشمول رحمت و مغفرتت قرار بده ... چون غیر تو او را پناهی نیست ....................... ای پناه دهنده ی بی پناهان در رؤياهايم هميشه تو را می بینم در تمامی كوچه پس كوچه هاي دلم و همیشه .... سرشار از عطر دل انگيز بارانم ............ اما باز هم من ، بي هيچ رؤيا در اوج صحرایی ترین ، صحرا چشم به امید باران رحمت تو دارم خدایا باران رحمتت را بباران بر این دل صحرایی تا شکوفا شود دوباره در آن
گلهای بهاری.............. عزیزان از
همه التماس دعا دارم ... اگه از متن خوشتون اومد و دلتون رو دریایی کرد حتما برای
فرج آقا دعا کنین و یه صلوات هم بفرستید .... راستی بزارین
تا یادم نرفته اینو بگم که......... به علت اینکه شارژ اینترنتم رو به اتمام هستش
... اگه نتونستم بیام پیشتون ناراحت نشین ... ولی حتما میام .. البته بعد از شارژ
دوباره ........شاد باشید و همیشه پیروز .......فراموش نکنید
که اگر تنها ترین تنهایان شوم .... باز هم خدا هست ... + نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 23:27 توسط بانوی صحرا |
میدونم خیلی وقته که نیومدم چیزی بنویسم
اینجا .... حقیقتا شرمنده همه شما عزیزان هستم که به من سر زدین و منو تنها
نگذاشتین ... تو فکر بودم و با خودم میگفتم این دنیای مجازی هم عجب دنیاییه ... من
با اینکه هیچکدوم از شماها رو ندیدم و شما هم منو ندیدین ...ولی چقدر دلهامون به
هم نزدیک شده ... حتی بیشتر از اونهایی که می شناسی مشون و روزانه شاید چندیدن بار
هم ببینیمشون و چقدر صمیمانه با هم ارتباط برقرار میکنیم ... البته بعضی ها هم
یکمی خورده شیشه دارن .. ولی میشه بی خیالش شد ... ولی خودمونیما عجب چیزی ساختن این پدید
آورندگان قرن 21 ........... گفتم قرن یاد اون اتفاق بچه بخورمت
افتادم ... که چقدر فجیع و ناراحت کننده بود ... یه بار دیگه از دوستان معذرت
خواهی میکنم بابت اون قضیه و اگه ناراحتشون کردم .. منو ببخشن ... به قول همه شماها اونها
انسان نیستند و در کل حیوانند در ظاهر انسان ..... بی خیال .... امروز همچین دلم
خواست حرف بزنم اونم دور از واژه ها و کلمات زیبا ... می خوام ساده حرف بزنم ...
بی ریا .. بگم ................... خدا چقدر غریبی رو زمین !!........چقدر!!!............................ چند روز پیش یه چیزی دیدم دلم میخاد
براتون تعریف کنم ... خیلی منو تو فکر برد و خیلی هم ناراحت شدم ... ولی خیلی درس
گرفتم ازش ... وقتی رفتم توی یک مغازه تا خرید کنم ..
یه بابای پیری دیدم که عصا دستش بود ... منتظر بود تا مغازه دار جنساشو براش بیاره
... همینجور داشت با اون آقا هم حرف میزد ... اونم نصیحت وار .. منم گوش میدادم
... بهش میگفت پسرم تو قدر جوونیتو بدون .. من که دیگه ازم گذشت ... هر چی هم غصه
بخورم دیگه برام فایده نداره .. وقتی خوب نگاش کردم دیدم داره اشک
میریزه ... خیلی دلم گرفت و ناراحت شدم .. بعد همینجوری که گریه میکرد .. شروع کرد
به خوندن یه بیت شعر .. منم منتظر و سرا پا گوش بودم ... ولی خیلی گریه کرد وقتی
این شعر و خوند ... حتی من اشکم در اومد ............................................ شبهای دراز بی عبادت چه کنم تنم به گنه کرده عادت چه کنم مردان همه گویند که خدا می بخشد گر خدا می بخشد ز خجالت چه کنم نمیدونم درست نوشته باشمش یا نه ولی
خیلی منو تو فکر برد و با خودم گفتم چرا؟ چرا تا الان که میتونیم ... خودمونو
نسازیم ... مایی که خبر از چند ثانیه دیگه مون هم نداریم ... خدایا همه بندگانت رو
مورد عفو و بخشش خودت قرار بده ... تو خودت گفتی که من ارحم الراحمینم ... ما همه
محتاج رحمت توئیم .... اگر با کلمات دعا میکنی ... واژه هایت
را از عشق پر کن و آنها را از اعماق قلبت برای خدا بازگو کن .... وقتی دعا میکنی
از ته دل با او سخن بگو ... به پروردگارت نشان بده که حاضری تمام وجودت را به پایش
قربانی کنی .... پس راحت و ساده سخن بگو و بگذار تا قلبت
هر چه را می خواهد به حضرت دوست بگوید ................ امروز هم دل صحرایی من با ترنمی از
باران عشق خدا سیراب شد .. دعا میکنم باران عشق همواره بر دلهای قشنگتون بباره ... این روزا بچه داداشم مریضه .. از همتون التماس دعا دارم .................... قربان همه شما بانوی صحرا
................................................... بعضی وقتا توی زندگی آدم باید دل به دریا بزنه. مثل
اینجا که باید پاچه ها رو بزنی بالا و بری توی آب و یک ساعتی رو قدم بزنی
تا حالت جا بیاد! مکان: ساحل بوستان غدیر، بندرعباس. در فکر تو همنشین با تن تف دیده یک ...........................ساحل دور .......................با تو بودن زیباست مثل نوری در شب آسمانی که در اندیشه تو ..................نم نمک میبارد .....................و سرودی زیبا .......روی یک برگ خراشیده ذهن ....................................تا ابد میماند با تو بودن زیباست ...........چون گلی در مرداب ........و غزل خوانی یک بلبل مست .....................با نسیم خنک فصل بهار تو همان قطره باران خدایی که شبی بر تن خسته و رنجور عطش ....باریدی .....مثل گلهای بلورین افق + نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 10:49 توسط بانوی صحرا |
سلام امروز قصه دل کاروانسرایی منو بخون .. ارزش خوندنشو داره .. مطمئن باش ... قلبم کاروانسرایی قدیمی است در دل صحرا .من نبودم که این کاروانسرابود. پی اش را من نکندم بنایش را من بالا نبردم دیوارش را من نچیدم.من که آمدم او ساخته بود و پرداخته و دیدم که هزارحجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان که روشن بودومی سوخت.از روغنی که نامش عشق بود. به امید روزی که حجره های دلتان پر از مسافر باشد و قندیلهای آویز آن پر از روغن عشق .. کاروانسرای صحرایی دلم پذیرای حضور پر مهر و محبت شما حتی برای دقایقی است .... من عمریست به این گونه تنها ماندن عادت دارم .. آخر او صاحب این دلم است و اختیار دارش .... برای دلهاتون بهترین آرزو ها رو دارم .. الهی قندیل دلتون همیشه پر روغن باشه .. با نظرات قشنگتون قندیلهای دل من رو هم پر روغن کنید ... تا دیداری دوباره بدرود .. + نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 22:29 توسط بانوی صحرا |
سلام دوستان امروز همچین دلم صحرایی شده .... کاش زندگیم پراز سادگی بود، مثل زندگی همون کودک صحرانشین که پاهای
کوچکش را با کفشی پراز وصله در آب رها میکنه ...تا گوسفنداش رو آب بده.... و چه
لذت بخشه دیدن و نگاه کردن او ............ و او را غمی
نیست دلش شاد است .. کاش ذره ای از شاد بودنش را به من میداد .. میدونم همون هم
لیاقت میخاد که من ندارم ... زندگی در صحرا آدم خودش را می خاد .. نه یه انسان ناز
پرورده شهری ...وقتی با خودم تنها میشم و به فکر که میرم میبینم زندگی شهر نشینی مارو
از خیلی چیزا دور کرده ... فقط تا تونسته ما رو تجملاتی بار آورده ..... یه لحظه گوش کن صدا میاد .. صدای شر شر آب ...... صدای آب زیباست اونم در سکوت صحرا ... زوزه ی باد وقتی
برگ درختان بید رو نوازش می کنه ، برگهایی که به سادگی تسلیم زمین و زمان می شن
همه زیباست .. و هیچ چیز ساده تر و بی ریا تر و زیباتر از زندگی مردمان
صحرا نشین نیست .. مردمانی که صدای آب و زوزه ی باد را می شناسند .. مردمانی که به
سادگی و به آسمان ایمان دارند ........... وبه سادگی خدای سادگی ها را می پرستن .. ای خدای
سادگیها ، ساده بودن و ساده زندگی کردن رو به ما هم ببخش .. خدایا ما رو اونقدر
غرق در کارهامون نکن که یادمون بره ما بنده ایم و تو خدا ... بعضی وقتا خیلی دلم
برات تنگ میشه .. مثل الان که دارم باهات حرف میزنم ... کاش الان روبروم نشسته
بودی تا توی چشات نگاه کنم و حرفهامو با نگاهام بهت بگم .. میدونم که تو منو
میبینی ولی کاش منم توانایی دیدنت رو داشتم خدا جونم ..... از ته دل داد میزنم .... ای خدای کودک صحرا نشین دل من را چون دل او پاک و بی
آلایش کن ...!!!! زندگي باهمه ي وسعت خويش محفل ساكت غم خوردن نيست ، حاصلش
تن به قضا دادن و افسردن نيست ، اضطراب وهوس ديدن وناديدن نيست زندگي جنبش جاري شدن است ازتماشاگه آغاز حيات تا بدان جا كه خدا ميداند... !!!! دعا میکنم همیشه دیده هاتون
دریایی و دلتون صحرایی باشه .. انشاا... دلم میخاد بعد خوندن این متن
حرفهای دلتون رو بنویسین .. اونم دلهای صحراییتون موفق باشین و همیشه پایدار ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 22:48 توسط بانوی صحرا |
یک پنجره برای دیدن اری یک پنجره برایم بس است .. تا از آنجا نزاره گر محبتهای بیکران شما دوستان باشم ... سلام .. این سلام گرم رو از دل صحرایی بانو پذیرا باشین اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت . دوستان از لطف همه شما سپاسگزارم ... بازم منو تنها نزارین .. و کلام آخرم شاد باشید و جز شادی چیزی مخاهید ... بــــــــــــــای
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 12:51 توسط بانوی صحرا |
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 17:14 توسط بانوی صحرا |
|
| ||||||